دوباره آن مسیر خاک آلود

و شیب دار ِکوه بی بی شهربانو

را خواهم رفت.

و خبر خوبم را با آن کهنه درخت کاج

قسمت میکنم.

و یک روز کسی خواهد آمد

که با هم قدم بزنیم، محو شویم

در تهران ِ خاکی؛

کنار بساط کتابهای میدان انقلاب

گرمی دستش را حس می کنم

شاید زود شاید دیر... ولی

دوباره لبخند به لبانم مینشیند

پنج بار میدان آزادی را دور میزنیم

عاشق آزادی هستیم،

عاشق اِبی

عاشق رنگ آبی

عاشق عدد ۵

در امتداد خیابان کاشانی،

زیر آسمان ِ آبی

پارک پرواز،

بام سعادت آباد

تهران را از بالای بالا میبینیم

از چشمان برج میلاد

چشم در چشم دنیا

برای اولین بار عاشق می شوم

و از پارک جنگلی طالقانی

تا جهان کودک

و بعد هم گاندی.. این بار با خنده

خواهم گذشت

قلبم تند تند خواهد زد

هنگام تاریکی برخواهیم گشت

از کوله پشتی

یک ساعت شنی 5 دقیقه ای به او

و یک ساعت شنی 5 دقیقه ای

به خودم هدیه خواهم داد

از بالای پل طبیعت زیر لب

آرام و فالش خواهم خواند

«با تو این تن شکسته ...

کات .

آن روز با این وب

این رفیق قدیمی،

یک جمله خواهیم نوشت:

«ساعت شنی را برگردان

وقت یک دقیقه زندگیست»

.