98
زمستان....
را پنجره میهمان کرد
و سکوت در زد .
رقص ترسناک ارواح بی رویا
با ماسک های سفید
کوچه های این روزهای تکراری
محل عبور دلتنگی هامان بود
صدای جاروی اول صبح
ته ماند خواب خوب همه ما را برد
ویروس بی رحم نامردی
زامبی های بی احساس میساخت
ای قدر مطلق انسان
از پس کدام سوز میرسی
که یخ بسته ایم با تیغی در دست
رد پایی به هر سو می رود
صدای پای کسی نیست مگر مرگ
نزدیک نزدیک نزز...
اعتباری به این درخت و بخت من نیست
تبر میخورد میشکند می افتد بر من
میمیرم
یا دیر نیا یا نیا
بهار....
....
پول تا حدی و تا یه زمانی ارزشمند
میتونه مثل اب چشمه بعد از رفع تشنگی بشه
مثل ارزش گلوله بعد از اتمام جنگ
زمام بُعد مهمیه خیلی مهم
هر چیزی یا هر کسی برای ساخته شدن باید بشکنه خورد بشه متلاشی بشه ، احساسش ، غرورش ،قلبش، عاداتش ، وابستگی هاش ، همه چیزش فروبریزه ، بیفته و هر لحظه ای باید چیزی بده ینی ارمغانی داشته باشه
خب حالا ادم موجودی قابل تغییر یا غیر قابل تغییر ؟؟
من نظرم روی گزینه ی دومه ، شوربختانه یا خوشبختانه ادما عوض نمیشن ، شوربختانه برای خصوصیات بدشون و خوشبختانه برای ویژگی یا وجه خوبشون
طبیعتم همینه خوش بینی کاذب ویرانگره ، مهدی موسوی میگه اونی که ما رو کشت امید لعنتیه ، بهتره واقع بین بود و خوش بینی رو در حد خودش داشت . دکتر گیوشریفی رو چند وقت پیش اورده بودن میگفت جهان مشکلات و بدیهایی داشت و داره و خواهد داشت ، یه زمان طاعون و جنگ جهانی الان کرونا و تحریم و اینده هم گرفتاری های دیگه . خلاصه اینکه بشینیم منتظر بهتر شدن اوضاع بشیم باید همیشه بشینیم اینکه تحریم تموم میشه ، ترامپ میره ، من انرژیم بیشتر میشه ، فردا بهتره و غیره خودفریبیه
دکتر حرفهای خیلی خوبی زدن اینکه کلا خبری نیست و بهتره همه چیو ب شوخی بگیریم .
و برگردیم به تغییر ، دوران کنکور وقتی قلمچی بودیم اولین ازمون از چند صفحه بیشتر نبود ،ینی به راحتی همه میتونستن بخونن ولی یه عده ۴۰۰۰ میشدن و چند نفری ۶ هزار و یک نفر بالای ۷ هزار ، و به شکل عجیب و غریبی این تراز ها و اختلاف ها تا اخر حفظ میشد و برای همین کسی که شریف میخواست قبول شه یا سال اول قبول میشد یا هیچ وقت ..
مگر اینکه کسی سال اول مریض بشه سرآزمون یا اتفاق غیر قابل پیش بینی رخ بده و بتونه سال بعد جبران کنه . جمع بندی اینکه شگفتی یا جهشی معمولا در درون ادما ایجاد نمیشه ، خسته ها خسته تر میشن و میمیرن
....
رفته بود ! مثل فاصله ی دو درخت سربریده.بیدار که شدم نبود ، مثل میوه درخت گلابی روی نمک زار . انگار هیچ وقت نبوده ، شاید هم واقعا نبود . با خود همه چیز را هم برده بود . احساسش . شعورش . شورش . گریه هاش . خنده هاش.. حتی خودکار آبی که داشت و آن مداد دو سر تراشیده .
همه جا را خوب گشتم . کمترین اثری از او نبود .
انگار آب شده به خورد زمین رفته ، به هیچکس نمیتوانم بگویم .
هیچکس باور نمیکند که او بوده . یا شاید هم هیچوقت نبود .
باید به همه چیز شک کرد چیزهایی که شاید بوده اند و چیزهایی که هستند
مثل یک خواب که هرچه از بیداری بگذرد قسمت کمتری از آن در یاد میماند تا آخر به کل فراموش شود ،
انگار هیچ چیز واقعی نیست ما پازل آخر خوابی هستیم که تیکه تیکه گم و فراموش میشود
او نبود . با خود همه چیز را هم برده بود! جز تصویری روی آینه ،
تصویری سمج که با هیچ چیز پاک نمیشد ! تصویری توهین آمیز،مسخره ، شکسته و بی روح از او .