109

از ایستگاه تاکسی سر کاشانی

تا پل عابر ِ پله آسفالتیه سلیمی

از یک غروب نارنجی ِ قبل باران

تا شهرک اکباتان، دبیرستان عموییان

زندگی یک مسیر پیاده است، 15 دقیقه

بین یک تراژدی چند میلیون دقیقه

زندگی یک چرت کوتاه تر از لبخند

بین یک بی خوابی شکنجه وار و بلند

توی این روزهای تلخ و دلمرده

شمعدونی سفید، زرد و پژمرده

تبر از نترسی درخت ترسیده

حالا که میوه های درخت رسیده

وقتی که تبر و درخت شکسته است

وقتی که وقت 15 دقیقه گریه است

حالا که حال باغبان گرفته است

حالا که نصف عمرمان رفته است

از ایستگاه تاکسی سر کاشانی

نه مستقیم رفت نه انقلاب نه آزادی

از موهای ریخته ی راننده ی ناراضی

از خنده های ادمای بازنده ی بازی

دعوای مسخره ی قرمز و آبی

زندگی عطریست با ماندگاری 15 دقیقه

15 دقیقه ی بین نیمه با الفاظ رکیکه

کامبک تو نیمه ی دوم کاملا بعیده

امید واژه ایست که ناامید است

این شکست اجتناب ناپذیر است

او مانده است و خاطرات فشرده ای

او مانده است با سن چهل و خورده ای

او مانده است با سیگار 15 دقیقه ای

او مانده است با خورده عقیده ای

او مانده است با فشرده عقده ای

ما بین جسد آرزوهای مرده ای

ما بین تاریخ و 15 قرن بردگی

بین دو نیمه ی سر خوردگی

بین حال به هم خوردگی

بین زندگی، بین مردگی

بین، تو رفته ای

خسته ای

از ایستگاه تاکسی سر کاشانی

دور بزن به شهر زیبا! نه... ستاری

از کوروش تا مگامال، مسیر درام

15 دقیقه یاسینی، رضا بهرام

کافه ی جلوی عموییان بسته است

تقرییا همه ی جوانیمان رفته است

زندگی اسپرسوی تلخ است تو کافه کتاب

15 دقیقه دور بی هدف است گرد انقلاب

یک کوله پشتی بزرگ با یک مشت دارو

یک جنگ دست خالی با یک مشت زالو

سرسام از صدای رادیو و دروغهاش

از بازی بد روزگار و فریب هاش

از کودکی که زورمان نرسید به ناظم هاش

تا این کتک خوردنمان از دست داعشهاش

راستی! این خستگی چقدر کش داره

این قطره خون تا کجا رد داره

او میگرن و درد مزمن و سردرد

او سیگار پشت هم و وجدان درد

او پیری و تنهایی و بی همدرد

او مانده با دوستانی نامرد

او ساختمانهای کهنه ی اکباتان

او راه اهن مانده از رضا خان

او رد خون تا تبر و قطع درختان

سکوی ورزشگاه ازادیست

خطر نشست واقعا جدیست

دروازبان گل خورده ی بازی سخت

او آرزوی سوت بازی و قبول شکست

از ایستگاه ولیعصر سر کاشانی

15 دقیقه مانده تا ایستگاه پایانی

حالا که ترس از جیب کتمان ریخته است

حالا که وقت خداحافظی رسیده است

او مانده بود با وقت اضافه ی بازی مرده ای

او مانده بود با حسرت چهل و خورده ای

او مانده بود به علاوه ی 15 دقیقه ای

از یک مسیر که از ابتدا اشتباه بود

یک عمر که کلا همه اش اشتباه بود

در یک زمان بدون عقربه و مکان ناکجا

حتی که اخرین جمله او هم اشتباه بود

108

برای همه لااقل یک بار گفته بود

روزی بزرگترین نقاشی جهان را خواهم کشید

آنقدر بزرگ که اگر روی کوه دماوند بگذارند ننه گلی

از پنجره ی کوچک خانه مان با چشمهای ضعیفش بتواند آن را ببیند

راست میگفت بلاخره روزی رسید

همه نقاشی او را دیدند

حتی یک نابینای مادرزاد در آنطرف دنیا.. جز خودش

یک نقاشی باشکوه با رنگ خون

..

میگن ازت هر چی بگیره جاش یه چی میده

این روزگار از ما ذره ذره گرفت

هیچی پس نداد لامصب

سیاهی موهامون، جوونیمون حتی عشقمون

چی داد جاش.. کشک ^_^

همونطور ک دکتر هلاکویی گفتن اسم این جنبش رو باید حرمت نفس گذاشت، وقتی مردی بعد دو شیف کار هنوز در تامین ابتدایی ترین نیاز ها و حداقل های زندگی ناتوان هست وقتی ادما شرمنده ی خودشون خانواده و قلب و جوونیشون هستن و میشن پس حق با دکتر هست، یکی که هیفده هیجده سال درس میخونه اینور اونور میزنه قربانی و بازیچه ی دروغ و کلاهبرداری سیستم چه مستقیم و چه غیر سیستم میشه بعد نمیتونه اونی ک دوست داره رو داشته باشه معلومه خودش رو یک بازنده ای میبینه

ک آقا یه ماشین نداره بعد عمری بره طرف رو ببینه خب به درد هیشکی نخورده خب هیچی دیگه این مرگ حرمت نفسه. این شرمندگیه

لیکوئید شدیم رفت حاجی اونم تو اسپات -_-

همون درده وگرنه ریسک کنی رو فیوچرز لورج ۱۰ هم ببازی باز سوزشش یک بار هست خخ

توی بازار سرمایه ما یه اصطلاحی داریم به اسم ریسک به ریوارد ینی به ازای چه مقدار سود ما ضرر رو به جون میخریم

معمولا اگر ریسک به ریوارد بالا باشه وارد معامله یا پوزیشن نمیشیم چون ارزشی نداره.

و اما زندگی اگر یک معامله بود و میاوردیمش روی چارت قطعا ارزش ادامه ی حیات حداقل برای نود درصد ادمای داخل وطن نداشت

چون در ازای روزهای خوب روزهای بدمون زیاده

یا چیزایی که میگیره متناسب با چیزی ک میده نیست

پس عملا ارزشی نداره

و اما پارامتری که ما رو مجاب میکنه با ریسک به ریوارد بالا وارد معامله بشیم فاند مثبت هست

فاند در زندگی همون امید میتونه باشه و شاید این فاند مثبت هست که ما رو نگه داشته

مثل هولدرای بیبی دوج یا لونا یا حتی شیبا

مثلا ایران الان رو یک شت کوین فرض کنیم هر کی مونده نه به خاطر تحلیل تکنیکال بلکه واسه فاندهایی که هست!

و البته شایدم پولی دیگه نداره که با یک آلتکوین دیگه شروع کنه.

لونا صد تتر رو دید اومد دامپ کرد و تا 99.99 درصد ریخت.. الان یکم رفته بالا که نه به خاطر تحلیل که فقط واسه فاندای مثبت و امید هولدراش

و من مطمئنم روزی لونا به روزای اوجش برمیگرده

شاید من زنده نباشم شاید هیچ کدوم از هولدرهاش زنده نباشن ولی اون روز میرسه من مطمئنم!

گاهی هزینه صبر خیلی بیشتر از پاداشش هست

هزینه ای به سنگینی عمر و جوانی یک انسان

خیلیا میگن رو شت فول مارجین نبند مگه دیوونه ای!ولی بیت هم ریخت مگه نریخت؟!

ما همه مون بزرگترین سرمایه مون ک عمر و جانمون هست رو روی این شت کوین بستیم

پول نداریم درست چاره ای نداریم درست ولی اونایی ک داشتن هم موندن پس عشق به وطن ما رو میخکوب مانیتور خون رنگ چهل و اندی سال ریزشی کرده. که شاید کندلهای سبز از راه برسن و روند تغییر کنه

پس صبر جنون وار با هزینه ی زیاد در تایم فریم بالا فقط از یک عاشق برمیاد.

البته وطن هر شخص قلبشه این قلب میتونه شکل یک گربه باشه یا اسم یک شخص

وطن رو نمیشه فراموش کرد.