123

اِملم باش ، سمت گندم زار

بده یک راه حل برای مرگ

روح عیسی در وجودت هست

سبز کن خوشه هارو بعد تگرگ

املم باش ، توی خواب بد هستم

ببرم با لبات سمت بیداری

ذره ذره در تمام شب هستی

کائنات ِ ستاره ای . زیبایی

پشت پلک آدما چشم است

مال تو. سرزمین ِ حاصلخیز

شهر افسانه ای پنهانیست

داخل آن دو گوی سحرآمیز

املم باش .از درون شعر

بخشی از قلب تو همان نیماست

یک رگ از مولوی تو دستت هست

وصف حافظ از عشق.. آن چشماست

توی رگ های آدما خون است

توی رگهای تو شراب ِ ناب

داخل هر کسی یه متنی است

کالبد تو ، پر است از سهراب

املم باش تا پلان مرگ

آخرین انعکاس هستی باش

با تو از هیچی نمیترسم

تا ته این رمان با من باش

املم باش . خسته ام . غمگین

هر یه تار موی تو یه خط شعره

پشت چشمای تو هدایت هست

شهریاریست پشت این چهره

املم باش در تگرگ تابستان

معجزه از خدای یک کافر

پیش آغوش تو که چیزی نیست

زنده شم درست لحظه ی آخر.

122

آواز مرگ
بدون آهنگ
و شهری بدون تو
هنوز مانده به ۷ صبح
از خودم ترسیدم
از حجم دوست داشتنت
و از بعد ِ بعد ِ رفتنت
از خودم ترسیدم .از دردهام
از خستگی.از نمردن
صبح به اندازه ی شب ،قابل تحمل نیست
صبح همه چیز واقعیست
زشتی ..غم..فاصله
حسرت . نامردی .نبودن..نبودنت
ولی شب .
همه خوابند مثل تو
و همه چیز شکل خواب است
شب خیلی خوب است به اندازه تو
شب را با چشمهای خیس از پشت یک چراغ،
یک درخت .میشود دید
در خواب یا بیداری
صبح ولی زششت است
چون تو هنوز بیدار نشدی
و همه ی غم ها ترسیم شده اند.
از موی سفیدم گرفته تا جسم در خواب تو
که شبیه من است