140

خیلی حرفها هست که میخوام بزنم ولی نه حوصله دارم و نه میتونم جمله بندی درستی براشون میتونم پیدا کنم.

یه بخشی رو به صورت ویس اپلود میکنم زیر این پست البته نمیدونم قابل دانلود باشه یا نه.

از ادمایی که میگن، حالم خوب نیست، بدم میاد ولی حالم خوب نیست. حس پوچ و خالی دارم. از چیزی لذت نمیبرم و از طرفی

حساس تر شدم و از همه چی درد میکشم. این فاجعه ست.

داشتم به این فکر میکردم که اگه یک فرد بیکار و نامیرا پیدا بشه که بدون توفف و با سرعت بخواد اسم همه ی ادم های جهان رو پشت سر هم صدا بزنه، و بدون هیچ حرف اضافی، فقط و فقط اسم هر ادم زنده رو بخواد بخونه باید، باید چند صد سال شبانه روز و بدون کوچکترین توقفی همینجوری اسم صدا کنه.

و حتی در اون صورت هم احتمال داره مثلا بعد از 300 سال هم اسم منو صدا نزنه..

این هم فاجعه ست. ینی به این اندازه گم و هیچ هستیم.

گمنام هایی که یقه همو میگیرن، به هم دروغ میگن، بازی درمیارن و خیانت میکنن و شادن! بدون هیچ دلیل مشخصی..

ویس

139

قصّه را هر کجا شروع کنم
آخرش این اتاق غمگین است
تا ابد هم اگر فرار کنم
باز هم سرنوشت من این است...
مهدی موسوی
..
ایا دروغ از خیانت بدتره؟
ایا ما مستعد تبدیل شدن به چیزی یا کسی هستیم که همیشه ازش بد گفتیم و میترسیدیم؟
دروغ چیه؟ ما حرفی رو نمیگیم یا خلافش رو میگیم چون فکر میکنیم این برای ما بهتره، پس یه جور خودخواهیه
و با ماهیت عشق همخوانی نداره. قطعا
تا وقتی اماده ایثار نشدیم نباید عاشق بشیم
چقدر مفهوم پیچیده ایه عشق، خیلی حساس و عجیب و غریب، ولی باید هم اینچنین باشه، همه چیز بر مبنای این مفهوم بنا شده
وقتی کسی رو اونقدر دوست داری که فکر میکنی با کسی دیگه خوشبخت تره و گمون میکنی برای اون کمی، کوچکی یا لایقش نیستی و یا با بهتر از تو از نظر فیزیکی و ظاهری میتونه باشه و با هر بهانه ای میخوای تو رو ترک کنه و بره،
این تعریف عشق هست.
یعنی من تو رو بیشتر از خودم دوست دارم..
و تو برای من مهم تر از خود منی
........
.....
...
عاشقم باش از پشت ِ نیسان آبی
عاشقم باش از شیشه ی خالی
بغلم کن مثل کرم های عمق زمین
بو کن منو از میان گلهای قالی
از گردو خاک روی پنجره ای
از سیگار کشیده شده ای مستم
تنهایی ام را بگیر از تمام جهان
من رنج های چه کسی هستم؟
همراه من بمیر در گازهای بی اثر
در داخل یک پرایدِ مدل پایین
با خنده های روح های سرگردان
بعد از شوخی ِ چیپ و لول پایین
من را ببوس، بین ترک 5 و 6 داریوش
ببوس منو در خوابهای یک مرغ کرچ
بگذار بیرون بیام، همراه جوجه ها
بعد خود را بکشیم از...از... بالای برج
عاشقم باش در جهنم و پل صراط
عاشقم باش از انعکاس چشم قورباغه
با من شنا بکن از لابه لای لجن
دوباره بهم بگو؛ بدنت چقدر داغه
از چشمهای پیر و قهوه ای پشیمان
از یک تار سبیل ِ سفید ِ اویزان
واقعا خسته ام از دووور از تو بودن
یک بوسه ی دیر شو..روی دهان
وصلم به تار عنکبوت ِ گرسنه
وصلم به خاطرات ِ کودکی تو
در چشم های مربعی مگسی که
زل زد درست به بی کسی تو
خواستم بگم که خواستم
خواستم بگم که خوابم برد
من نیستم وقتی که نیستی
چیزی شبیه من بود که مرد
عاشقم باش بعد ِ هر چه که هست
قبل از تولد و بعد از مرگ
مثل فسیل دست دایناسوری
که در آغوش گرفته یک تکه سنگ