بیا به موضوع "هیچ" فکر کنیم زیر درخت کاج
آن کاج های توی اتاقت را هم بیار
آن کاج های داخل سبد، باید زیر سایه این درخت باشند
بعد با آن دستهای کوچکت نوازشم کن
آرام.. آرام.. روی پاهایت به خواب میروم
شاید دیگر مهم نیست توی کدام جسم ها هستیم
مهم نیست کجا هستیم، بدون هیچ حرفی و بدون
هیچ حرفی و بدون هیچ حرفی
که میان حجم بودن من و بودم تو، یک انرژی مزاحم باشد
قبل از بستن پلکهایم، چشمم به کیف میان کاج ها میفتد
روی وسایلت با عجله، کالیمبا را انداخته ای
که گوشه ی آن از گوشه ی کیفت مشخص است..
شاید اولین بار است وسواس را کنار گذاشتی
میان این فکر ، نفسهامان با هم یکی میشوند،
مثل دود شمعی که در هوا میچرخد و محو میشود.
تا هم چشم هایت را با من میبندی..
و جهان تبدیل میشود به یک طرح بیپایان از سایهها.
دستهایمان دیگر مرز نداشته باشند،
و تو با هر لمس، مرا از من بیرون بکشی،
به همان جایی که هیچ نیست .
صدای برگها، موسیقی نامفهومی میسازد که فقط برای ما معنی دارد.
و من مطمئنم که اگر حتی جهان را از هم بپاشند،
ما در میان هیچ، همچنان همدیگر را پیدا خواهیم کرد،
با همان دستهای کوچکت، با همان نگاههای عجیب و غریب
آواز کالیمبا با همان صدای مبهمش در گوشم میپیچد،
مثل خاطرهای که هیچوقت نبوده، اما همیشه حس میشود.
و من روی پاهایت به خواب میروم، آرام و مطمئن،
که (هیچ) ، نبودن نیست.. که همه ی بودن ِ من است
که همهی حسها، همهی نگاهها، همهی لحظههای بینام و نشان،
که با تو، زیر همان درخت کاج، معنا پیدا میکنند
من تو را دوست دارم هیچ را و خواب..
برایم کالیمبا بزن..
تا که تا ابد بخوابم