«پاما»

مجید مرغی، سفر برعکس و علی پاما
یک مثلث رفاقت با راس های عجیب و غریب
همیشه با هم ، هر سه متولد 57 !
وقتی کلاس دوم راهنمایی بودند، سه چهار سال از جنگ گذشته بود. یک دوره ی ویرانی، یک حال و روز برزخی و برهه ی زیر خاکستر و غمناک تاریخی...
مجید، دماغ کوچک و نوک قلمی داشت، ابروهای پیوندی و کلفت و قدی متوسط! ولی عاشق موی بلد و فوکولی بود و همیشه با ناظم مدرسه سر این موضوع مشکل داشت و دست آخر یک روز آقای خلیلی؛ ناظم عبوس و چندش انگیز با قیچی وسط موهای تیفوسی مجید رفت!
مجید در بهت عمیق رفت انگار تکه ای از مغزش را هم برداشته بودند و حتی چند روزی با همان فرم مو به مدرسه آمد. آن روزهای خلاء و سوت های توی مغز مجید و حالت همیشه در فکر که گرفته بود و آن کله ی بد شکل و وسط خالی او، باعث شد تا بین بچه ها به مجید مرغی معروف شود.
ولی سفر، لاغر و قد بلند با سر و صورتی زرد و زنگ خورده و یک لب شکری بزرگ گوشه ی بالای لبش که گوش دوم این مثلث دوستی را تشکیل میداد، پسری کم هوش که همیشه به معلم ها میچسبید و چاپلوسیشان را میکرد، سفر بعضی کلمات را با آن لهجه ی ترکی غلیظش برعکس میگفت، مثلا به عمو حجت که بابای مدرسه بود، حوجت عمی میگفت! غذای مورد علاقه اش را هم، سبزی گورما میدانست..
اما هنوز لقبی نداشت
تا روزی که کیف پول معلم جغرافیا، اقای کوهپایه هنگام خروج از کلاس به زمین افتاد، سفر با عجله پشتش دوید و کیف را برداشت و داد زد:.. آگگااا گوبایه پْل کفتون افتاد..
بچه ها خندیدند و اقای کوهپایه با آن ریش بزی مسخره اش برگشت و کیف پول را از سفر گرفت و رفت ولی لقب "برعکس" دیگر از روی سفر نرفت.
و اما علی، راس اصلی این مثلث بد هیبت و زمخت ، پدر و مادرش را هیچ وقت ندیده بود! تا یادش می امد یک زن نگهش میداشت که میگفتند عمه اش هست ولی به آن نسبت هم مطمئن نبود!
علی شانه های پهنی داشت، بینی کوچک و گوشتی و لپ های سرخ و گوشهای آینه ای که او را شبیه کشتی گیرهای فوق سنگین روس میکرد .. ولی شکمش!! علی به شکل غیر عادی و مادر زادی به نسبت جثه کلی و سنش، شکم بزرگی داشت
یک بهمن ماهی! که البته روی ماه تولدش هم شک داشت.
بچه های کلاس، شکم بزرگش را مسخره میکردند.
هر چقدر بزرگتر شد لقب هایش هم عوض شد تا جایی که همه ی بچه سر یک لقب به توافق رسیدند.
علی پا به ماه!!
علی قبل از دیپلم، ترک تحصیل کرد و شاگرد قنادی شوهر عمه اش شد ولی وقتی عمه اش مرد نه دیگر به خانه برگشت و نه قنادی!
صبح ها با یک گاری دستی مقابل مدرسه آب آلبالو و آب زرشک میفروخت و شب ها در مجتمعی که مجید مرغی در یکی از مغازه هایش آرایشگری میکرد نگهبان بود.
سال ها پشت هم گذشت. علی بین بچه ها محبوبیت خاصی پیدا کرد
و حالا که چهل و اندی سال داشت رشد موهای سفید و شکمش بیشتر از سنش سرعت گرفته بود و او را مسن تر نشان میداد
بچه ها او را عمو پاما صدا میزدند و عاشق آب آلبالو هایی بودن که او درست میکرد.
هیچ چیز جز این اسم و درد پا برایش عادی نشده بود یک بار مجید مرغی بین نفس گیری خوردن آب زرشک به علی گفت: برا خودت میگم پسفردا پیر شدی این قلمبه چربی زمین گیرت میکنه بیا حرفمو گوش کن! ببین "سفر برعکس" حالا دیگه اسم و رسمی پیدا کرده و آشنای دکتر هم داره از شرش خلاص میشی!!
علی وقتی این جملات را شنید انگار میخواستند سرش را ببرند
او به این نقص مادرزاد انس گرفته بود
اما از طرفی خسته تر از آن بود که با آن بار اضافی ادامه دهد، حالا میتوانست روی کمک دوست قدیمی اش سفر حساب کنم.
همان سفری که دوره مدرسه خودش را به معلم ها میچسباند، حالا آویزان بدنه ی حکومت شده بود و حاجی سفر صدایش میزدند
که البته در بین دوستان قدیم و بچه محل ها فقط حاجی برعکس شده بود .
بلاخره علی بعد از روزها کلنجار قبول کرد و هر چه داشت و نداشت را فروخت، حتی ارابه ای که وابسته اش شده بود و ساعت قدیمی یادگاری عمه اش را داد و رفت زیر تیغ جراحی...
دکترش گفت هر عملی خطراتی داره این یه چربی ساده نیست! یک توده خوش خیمه که سالیان سال به اینجا رسیده ولی انشالله همه چیز خوب پیش میره!
بعد از چند ساعت دکتر از اتاق عمل بیرون آمد
به حاجی برعکس گفت نتونستیم نگهش داریم!!
جمله ی دکتر به همین کوتاهی و تلخی بود درست مثل زندگی علی!
سفر خشکش زد! انگار او را به برق زدند و مثل یک آخوندک پیر آرام سمت مجید میرفت
مجید که از حرکات سفر از چند متری همه چیز را خوانده بود! درست همان حس گلویش را گرفت که وقتی ناظم موهایش را زد دچارش شده بود خلاء و سوت ممتد توی مغز!
بلاخره حاجی آرام و تلو تلو خو را به مجید مرغی رساند و در حالی که طعم شور اشکش را حس میکرد با حالت خنده و گریه آمیخته به هم گفت:
علی پا بْ ما بیلَخَرَه زایید.. راحت اولدی.
بچّْه ش مرگ بود.