اولای یه کوچه ی بن بست

یه کوالا بود روی درخت

رنگ ِ آسفالتها آبی بود

توی خوابهای یک بدبخت

تبری از خیالِ او رد شد،

بوی مرگ از درخت ِ سرو اومد

توی خوابِ چشمهای کوالا

اون درخت پیر به حرف اومد

وسطای یه کوچه ی بن بست

توی یک شهر رو به خاموشی

بغض او،از صدای بنان، ترکید

گریه اومد بعد! روی صفحه ی گوشی

موسوی خونده بودم.. از قبلش

تک تک واژه هاشو.. بغل کردم

هیچکس به داد ِ من نرسید

تک و تنها! شبو سفر کردم

جمله ها از درون ِ من خستست

مثل من بی‌بهونه است و سرد

او به هر واژه عمر میبخشید،

تا که من زنده باشم، میان ِ درد

بوسه از کسی نمیخواهم

عشق، دیگه برای من دیره

رسم دنیا همیشه این بوده

همه چی یه روز میمیره

من هنوزم به عشق مشکوکم،

به لبِ خونیِ هر بوسه

به صدایی که زیر لب می‌گفت:

«زندگی مثل یک زخم هر روزه

زنده بودم از میانه ی ای کاش

زنده! از میان زنگ ِ صداش

مرگ، روزی نجات خواهد داد

شبو از ادامه ی.. ادامه ی غم هاش

با خودم چند چندم نمیفهمم

من کثیفم، بدم، نمیفهمم

آخرای یه کوچه ی بن بست

تازه فهمیدم، نمیفهمم

کاش می‌شد هنوز، باور کرد،

با نگاهی پر از سقوط و درد

زندگی آخرین دروغِ امشب بود

مرگ، تنها حقیقتِ این شب

(تقدیم به عموم)

......

پ ن:

هر وقت دقیق به آینه نگاه میکنم، میفهمم خیلی شبیه عموم هستم

خیلیا گفتن.. ولی نه واقعا شبیه نیستم،

انگار خودشم

یک نسخه ی کوچکتر، کم هوش تر و تنبل تر از عموم.

ولی اون خیلی بدشانس بود، پدر ِ بد و سنتی داشت که توی بدترین وقت هم رفت، مادر ِ بد و بد ذات و بیمار (از نظر روانی) داشت که در بدترین دوران به روح ِ خسته و نحیف و لطیفش هر روز تبر میزد.

دوستان بدی داشت.. شهر بدی داشت.. بد شانس بود، خیلی بد شانس و هیچ کس در بدترین روزهاش به دادش نرسید..

این یک مرثیه نیست، قصه نیست، خلاصه ی تلطیف شده ی یک زندگی بود

که اونقدر تراژدی بود و اونقدر تراژدی تموم شد که

نمیتونم ادامه بدم و خیلی چیزا رو بگم ..

ولی من نه.. هر چی اون بد داشت، من خوب داشتم

با اینکه از نظر فردی نسخه ی ضعیف تر از اون بود ولی

بخت بلندی داشتم

پدر، مادر،خانواده، شهر، دوست، ادمایی که توی زندگیم بودن و هستن.. و امل که در زمان مناسب رسید.

بخت خیلی مهمه خیلی..